ثنا و ثمین و عروسی
سلام به دخترای گلم و همه ی دوستامون روز دوشنبه رفتیم دزفول.آخه عروسی پسرخاله مصطفی و همینطور یکی دیگه از اقوام بود.هر چند که به مراسم حنابندون نرسیدیم،اما برای عروسی تلافی دراوردیم.مادرجون مهری اینا هم اومده بودن و یه تجدید دیدار هم با اونا داشتیم .این چند روز خیلی خوش گذشت و من حیف دونستم که تو این فرصت کم پای لب تاب بشینم و دوستانی رو که نگران ثمین شده بودن رو از نگرانی در بیارم.خدا رو شکر حالش خوب شد که رفتیم.تو عروسی ثمین همش بغل بابا بود و بیرون بود.چون تا صدای کل رو میشنید میزد زیر گریه.اما پیش اقایون خیالش راحت بود که خبری از کل زدن نیست و خوش میگذروند. جمعه شب بود که برگشتیم.ساعت یک و نیم شب و با یه صحنه ی دردناک مواجه...











