ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

ثنا و ثمین و عروسی

سلام به دخترای گلم و همه ی دوستامون روز دوشنبه رفتیم دزفول.آخه عروسی پسرخاله مصطفی و همینطور یکی دیگه از اقوام بود.هر چند که به مراسم حنابندون نرسیدیم،اما برای عروسی تلافی دراوردیم.مادرجون مهری اینا هم  اومده بودن و یه تجدید دیدار هم با اونا داشتیم .این چند روز خیلی خوش گذشت و من حیف دونستم که تو این فرصت کم پای لب تاب بشینم و دوستانی رو که نگران ثمین شده بودن رو از نگرانی در بیارم.خدا رو شکر حالش خوب شد که رفتیم.تو عروسی ثمین همش بغل بابا بود  و بیرون بود.چون تا صدای کل رو میشنید میزد زیر گریه.اما پیش اقایون خیالش راحت بود که خبری از کل زدن نیست و خوش میگذروند. جمعه شب بود که برگشتیم.ساعت یک و نیم شب و با یه صحنه ی دردناک مواجه...
30 آبان 1390

اولین بارون

سلام به عزیزای خودم.امروز به برکت روز عرفه،بالاخره بوشهر هم بارانی شد.میگن لحظه ای که بارون میباره الطاف خدا به ما زیادتر میشه و دعا مستجاب میشه.از خدا میخام به حق این بارون که تنتون سالم و دلتون شاد باشه و هر چی که از خدا میخاین،بهش برسید.به حق این رحمت الهی از خدا میخام تمام مریضها رو لباس عافیت بپوشونه و گره از کار همه ی مسلمونها باز کنه.به حق رحمتت ای مهربانترین مهربانان فردا هم بزرگترین عید مسلمانان جهان،عید قربان هست.این عید رو به همه ی دوستان عزیزم تبریک میگم   اینم عکس ثنا و کاردستی که با کمک خود بچه ها درست شده روی لپاش رو اکلیلی کردن     ...
15 آبان 1390

شیرین زبونیهای ثنا گلی

ثنا طلای من:تو حرف زدن رو خیلی زود شروع کردی.6ماهه بودی که بابا،مامان و امام رو گفتی.وقتی که 10 ماهه بودی 50 تا کلمه میگفتی که همشون رو تو دفتر خاطراتت نوشتم.یه روز دختر عمه زهره وقتی که دید هر چی رو میگه بگو،فوری میگفتی،گفت حالا بگو "قستنطنیه"،اینو دیگه محاله بگی؟! اما در کمال ناباوری همه توی فسقلی با اون صدای قشنگت بدون غلط تکرار کردی!!!!!!!!!! همه میگفتن نابغه! الهی من دورت بگردم.حالا که 5سال ونیمه هستی هم حرفای قلمبه زیاد میزنی.اما هنوز چند تا کلمه ست که درست تلفظ نمیکنی و به حالت بچگی میگی و من و بابارضاکلی ذوق میکنیم: مثلا هنوز به ساعت میگی"ساهت" . به جمعه میگی"جمهه".به معلم میگی"مهلم".به جهنم میگی"جهنب" به جای شیر تو شیر میگی"ش...
12 آبان 1390

ملاقات با دو دوست نی نی وبلاگی

امروز عصر با مامان ریحان عسلی و مامان سارا جون قرار گذاشته بودیم.ساعت 5ونیم تو پارک صدف. چه هوائی بود و چه بادی میوزید.انگار که دریا هم با تکون دادن موجهاش همراه با ما خوشحال بود.خیلی خوب بود و کلی هم حرف زدیم .ریحانه جون و مامانش اول رسیدن و کمی بعدهم سارا جون و مامانش اومدن.همونجا نشستیم .کی فکرش رو میتونه بکنه که با کسائی که تا حالا ندیدی و هر کدوم  مال یه شهر با فرهنگهای مختلف هستن،تو اولین برخورد اینقدر راحت و دوستانه حرف بزنی که متوجه گذشت زمان هم نشی.به من که خیلی خوش گذشت.مامان ریحانه سرزنده و گرم و مامان سارا مهربون و ارام.امیدوارم که دوستانی خوب و همیشگی برای هم باشیم و همینطور شما بچه ها.اینم عکساتون: البته از 10تا ع...
12 آبان 1390

این روزهای ثنا طلا

ثنای عزیزم:دیروزجلسه ی اولیا بود.ساعت 4 بابا اومد پیش شما و من رفتم مهد.کلی راجع به وضعیت بچه ها و کارهائی که تو این یک ماه و نیم انجام شده بود صحبت کردن.خانم خنکساری که خیلی ازت راضی بود و میگفت ثنا یکی از شاگردهای خوبمه. تازه رفتم تو کلاستون و خانم خنکساری ستاره هات رو نشونم داد.10 تا ستاره جلوی عکست بود.تو با یکی دیگه از دخترا و یکی از پسرها ستاره هاتون از همه بیشتر بود.قربونت بشم زرنگم. با خانمی که مربی نمایش خلاقتون بود هم صحبت کردم و بهش گفتم که تو جشن پایان تحصیلتون 2 سال پیش اجرا داشتی و نقش ببعی رو چقدر قشنگ بازی کردی و شعرش رو خوندی.قرار شد که باهات کار کنه تا تو جشنواره شرکت کنی.خلاصه اینکه تو این مدت کلی چیز یاد گرفتی هر چند که خ...
10 آبان 1390

ثمین در مسیر رشد

من 4 روزه که یاد گلفتم نینای نای میکنم اما این مامانی من وقت نمیکنه بلام بنویسه.ممکنه من بعدا که بزرگ بیشم گله مند بیشم هاااا! چون مامانی همه کارای آجی ثنائی رو بلاش نوشته.تازش هم من از دیروز دالم خودم تهنائی از سکوی اشپزخونه بالا میلم و خودمم کلی خوشحالم .میدونین چلا؟واسه اینکه دیگه میتونم بیام دنبال مامانم و ببینمش. امروزکه مامانی خیلی تواشپزخونه کالاش زیاد بود،منو تو کرییر نشوند و یه قاشق بهم داد تا بزنم تو در قابلمه و هی صدا بده.بلام خیلی عجیب بود هر چی محکمتل میزدم بیشتل صدا میداد! تازه خیلی وقته که از بازی دالی و قایم باشک خوشم میاد.وقتی رو تخت مامانم اینا هستم پرده ی اتاق لو میگیلم جلو صولتم و نه یه بار نه دو بار،ده تا قایم ...
9 آبان 1390

و باز هم لطف خدا...

ثمین گلم:امروز روی تخت ما خواب بودی.من تو سالن بودم.اومدم اب بخورم که یه دفعه چشمم خورد به اتاق و یهو فقط دوتا پاهات رو دیدم تو هوا و بعد.....صدای زمین خوردنت و بعد...صدای گریه کردنت... نمیدونم چطور خودم رو به تو رسوندم.بغلت کردم هنوز چشمهات خواب بود و از این اتفاق شوکه شده بودی! >www.kalfaz.blogfa.com بابا رضا و ثنا هم هر دو با صدای افتادنت از خواب پریدن و اومدن تو اتاق.اخه من چکار کنم که توی خواب هم از سر بالشها رد میشی!من که دورتادورت رو حصار کشیده بودم مامانم. هر چند شیر خوردی و اروم شدی و با دیدن اجی ثنا لبخند زدی اما دل من....خداوندا به خاطر اینکه به غریبی مان رحم میکنی و بلاها رو دور میکنی صدهزار بار شکر.دو روز پیشش هم وقتی گذاشتمت...
7 آبان 1390

آی بازی بازی بازی

سلام عزیزای دلم.امروز خیلی کار داشتم و نتونستم زودتر از این بیام و براتون بنویسم.الان ساعت یک و نیم صبح روز جمعه ست.واقعا خسته ام.فقط اومدم این چندتا عکس رو که دیروز موقع بازی کردن ازتون گرفتم بزارم و بخوابم.دوتائی رفته بودین تو خونه و کیف میکردین: ثمین کو؟ دالیییییییییی ...حالا ثنا کو؟ دالیییییی .حالا کو ثنا و ثمین؟ فدای هر دوتاتون بشممممم...   ...
6 آبان 1390

9ماهگی ثمین گلی

بالاخره امروز موفق شدم بیام و یه پست جدید بزارم  که مصادف شد با ورود ثمین گلی به 9 ماهگی. دخملم مبالک باشه. انگار همین دیروز بود که به این دنیای مادی قدم گذاشتی نازنینم.هنوز باورم نمیشه که مادر دو تا بچه هستم! بگذریم... پنجشنبه عروسی بیدیم.خوب بود و خوش گذشت البته اگه از دوتا موضوع فاکتور بگیریم:(اولی گریه کردنهای ثمین بعد از هر بار شنیدن صدای کللللللللل و دوم حال بهم خوردگی ثنا بعد از خوردن دیر هنگام شام ) خوش گذشت چون اولین عروسیی بود که ثنا عین چسب به من نچسبید.واین به خاطر همین مهد رفتنه و شایدم اقتضای سن ؟!بهر حال در کل خوب بود.هم تجدید دیداری بود با دوستان و اشنایان و هم تجدید قوا و کسب انرژی مجدد برای دوباره دست تنها شدنم.راستی ع...
1 آبان 1390
1